خردمهر خردمهر
26
1403/06/06

فیلمسازان معادل برندها

درود به عطردوستان
خواستم در رشته ی خودم، از ریویو اساتید و دوستان این سایت نتیجه ای بگیرم جهت سرگرمی.

شاید یکی از سینمادوستان یا هنردوستان که مثل بنده تازه در مورد هنرهای وابسته به بویایی آگاه شده، با این مقایسه ی بین فیلمسازان و شرکتهای عطرسازی، جنبه ی هنری عطر براش ملموس تر باشه.

این رو عرض کنم که این سرگرمی استنباط شخصی از مطالب این اساتید و عطربازهای گرامی:
جناب ایکـاروس، شوشتری، سخی، امیرمحمد، سلطان عطربازهای ایران و توران. خانوم میلانی، فیضی، نازنین، مونا. آقای کبیری، مهربد، اسدی، علیرضا و این د دارک و ابوترابی و......
هست.
و اگر اشتباه برداشت شده لطفا تذکر بدید که آگاه بشم. ممنون از همه شما


هر برند ترکیبی از چند فیلمساز (آثار و زندگی هنری) یا حد واسط چند فیلمساز در نظر گرفته شده است:


فیلیپو سورچینلی: اینگمار برگمان. روبر برسون. آنتونیونی.
کلایو کریستین: فلینی. بیلی وایلدر. کشلوفسکی.
پیور دیستنس: ویلیام وایلر. دیوید لین.
روژا داو: استنلی کوبریک.
جووی: دیوید لینچ. بونوئل. هیچکاک.
بیوفورت لندن: مورنائو . فون تریه.
تاوئر: جان فورد. میزوگوچی. بلا تار.
امواژ: اسکورسیزی. میلوش فورمن. ژانگ ییمو.
زرجوف: هاوارد هاوکز. سیدنی لومت. امیر کاستاریکا (کوستوریتزا).
گرلن: اورسون ولز. سودربرگ.
تام فورد: تارانتینو . پل توماس اندرسون.
مجد بکالی: برناردو برتولوچی.
ناسوماتو: کوبایاشی. الیور استون.
اورماند جین: تئو انجلوپولوس. سورنتینو.
اکوا دی پارما: جوزپه تورناتوره.
هامبرت لوکاس: کوروساوا. ایناریتو.
ماسک: ژان پیر ژانه. کلود سوته.
لوبین: کوین کاستنر. ترنس مالیک.
سرج لوتنس: سام پکین پا. آرنوفسکی.
هیستوریز د پارفومز: پازولینی.
پاپیون آرتیزان پرفیومز: وونگ کار وای. باب فوسه.
وی کانتو: تیم برتون. پولانسکی.

له لابو: وس اندرسون.
پنهالیگونز: ژان پیر ملویل. واچوفسکی ها . فینچر.
کرید: کاپولا. ویکتور فلمینگ.
بای کیلیان: وودی آلن. پیتر جکسون.
هرمس: جورج کیوکر. کوئن ها.
بولگاری: نولان.
کورکجان: جوزف ال مانکیه ویچ. روبرت زمکیس.
آرمانی: گور وربینسکی. الکساندر پین.
دیور: اسپیلبرگ.
شنل: سودربرگ. جیمز کامرون
ایسه میاکه: رابرت مک دونا.
لویی ویتون: جورج لوکاس.
مارلی: آنتونی روسو.
...

خردمهر خردمهر
1405/02/18
در پاسخ به کامبیز سخی :

آقا کار خدای بی همتای ما را میبینی ؟؟

حتما دیده ای و میبینی با آن چشمهایت که هوش و عمق از ایشان میبارد !

میبینی دستورات خدا را !

بر من پیام دادی در انجمن ، بهانه ای شد تا عکس جدید اکانت ات ببینم ، دقیقا ربع ساعت است که مشغول آگاهی های خدایم ، از صورت زیبای تو ، خصوص چشمهایت !

پدرم استعدادی در من کشف کرد که سپس به جد پرورش اش داد و اساتید بسیار داشتم ازین باب ، تا خود ، هوشیار شوم درین آگاهی بزرگ !

چشمهای شکارچی را دوست دارم ، تیز ، هشیار ، هوشیار ، کاربلد ، عمیق ، قصه گو ، مدرود ، اهل بارش ، تمییز گر ، نکته سنج ، شاعر پیشه ، لذتجو ، خماری خمارگر ، اندیشه کن ، نافذ ، آگاه ، زیباشناس ، خندان بوقت ، کم اند !!

اینرا خدا ندهد ، اکتسابی ست !

باید رنجها کشند ، شبها تا صبح بیدار باشند به جستن !

" باید دیده باشند : او را "

پدرم میگفت : چهار سالت بود که ریزترین جزئیات چشمهای زنان را میدیدی ( آن سن ، مردان بر من جذاب نبودند ، چشمان خندان نداشتند همه ) لیک سپس فرقی نداشت ، بلکه مردان مدرود تر بود و تر تر بود چشمانشان !

ازین است که دیگر ، هرگز نتوانستم گریه مردی را ببینم ، و نبارم فی الفور ! دیگر از من ساخته نیست ! گریه مردان مرا میشکند !

لیک ، مرد بارنده ، نزد من اولاست !

بارش بر او !

خدااای من ! بارش عشق !

هماینک شروع شد :)

چیزی بخورم برگردم :)

آری ، آمدم چیزی بنویسم ، دیدم آنجا نمیشود ! میدانی که :)

همه قسم انسانی اینجا هست :)

گفتم چه کنم ؟ کاش عطرگرام یا پرسشی داشته باشد ، آمدم دیدم بله ، یک پرسش هست !

عه ، چه پرسش نغزی ! چه پرسش نازی ! چطور من ندیده بودم تا کنون ؟؟

آمدم داخل ، دی ، عکس من اینجا چه میکند ؟؟ واااو ، آری ، یادم آمد ، چه سریع گذشت !

حتی پاسخ آخر ات را نخوانده بودم ، اعلانش بر من نیامد ، سرم شلوغ است هم اینجا هم آنجا ، خود نیز مدتی غایب بودی ، آلزایمر را هم مزید کن :))

بعد دیدم عه ه ه :)) رها هم پیدا کرده همپیاله خویش و دونفری پشت هم نوش میکنید و چشم ما دور دیده اید ، ها :))

ایکاروس جوان است ، امان از روزیکه پیر شود ! میدانی که چه میگویم ! بر وی آرزو کرده ام ، که خورشیدی شود همچون آن خورشیدی که دیدم خدااای من ! میلیون ها برابر خورشید ما !!!

خدااای بزرگ من ، هیچ معلوم هست چه میکنی !! تازه هنوز دنیای خویش نشناخته ایم ، برسد به دنیاهای مجاور و دنیاهای موازی و دنیاهای چند بُعدی !

ما ریزترین هائیم که دو بعدی ایم و تضادی دوگانه داریم !!

آقا انقریب دیوانه میشوم !

اساتید میگویند تا شیدایی قدمی بیش نداری ، مواظب باش :)))

خدایم رحم کناد :))

اما ، اما این رها ، هر که هست ، جوان یا پیر ، پیر است ! "پیر" های من ، چون پیرهای همه نیست :))

چشمانی شکارچی میخواهند ، چون خودت !

کاش ۱۰ نفر چون تو و رها میداشتیم اینجا ، بعد میگفتم چه میشد !

البته برنامه ای دارم ، بگذار ببینیم به چه سرانجام رسیم ، سپس خواهید دید !

البته اگر زنده ماندم و خدا خواست و شبکه منفی گذاشت :))

همیشه پس از این اگرها گویم : اگر خاله من چیزی داشت دائی من بود :))

اگرها اغلب نشوند لیک اگر او خواهد ، بلکه خاله مان هم با سبیل بیاید فردا :))

مگر نشد ؟؟ آن خانم شهره که شد آقای مازیار :))

خلاصه که دنیای عجیبی ست ، لیک ما یک پایمان خارج است ازین دنیا و هر چه پای دیگر کشیم ، نیاید ، گرفته اند :))

امروز زیاد مزاحم جناب مدیر شدم :) عرض عذر !

خلاصه که پیرمرد ( با سکون ر :) شکارچی !

هر بار پیامی مشعور از تو خوانم ، یاد کتاب "گلچین جهانبانی" ام کنم نسخه چاپ سال ۳۰ اگر اشتباه نکنم که کسی بیش نیاز داشت و برد :))

باید بروم تهران بخرم که بسیااار دلتنگشم :))

لیک تو همان کنی بر ما :)

ارادت ها

امید دارم روزی همین اندازه که از پیام شکرین شما خوشحال شدم، خوشحالتان کنم.

چشم تیزبین و قلب نیک بین را تو داری مردِ مراد. 

اگر عطر هم دغدغه ام نمیشد، سینما روزی ما را به هم آشنا میساخت و از این بابت برنده ام در داشتن چنین عزیزی...

قدردان تک تک کلمات و ذهن زیبای شما...

بله استاد نازنین. بسیار باریده ایم و تخم دوستی فشانده ایم و چه کم شده زمین حاصلخیز سینه ها... از دردها سخن گفتن را از اهل دل ، هرکس را کتابی ست... و من از هر قسم کتابی دارم...کاش روزگار کمیک تری داشتم تا وقتی برایت تعریف میکردم خنده ات بیش میشد ...اما ...برایت خواهم گفت روز دیدار .

سپاس از راهنمایی شما. پس باید بیشتر رهای عزیز را دریابم. 

اگر در سرزمینی دیگر بود شاید بسیاری از فیلمهایم را ساخته بودم اما خود میدانی "وصله" های نامناسبِ این "پوستین کهنه ی پاک" ما را ... بیست سال تلاش و موی سپیدتر و رویی سیاه تر و ما بذر به دست همچنان و بایر.....اما در اولین فرصت و ارتباط (که شما با مدیر عزیز راحت تر خواهی توانست هماهنگ شویم) یکی از فیلمنامه ها را برایتان خواهم فرستاد. بعنوان داستانی برای سرگرمی و یا شناخت بیشتر از نویسنده اش، شاید به کار آمد. به تمنا....

گلچین جهانبانی را من نزدیکترم و اگر قبل آمدن خبر دهید دست خالی به پیشواز نخواهم آمد.

دلگرم از وجود مهربانتان

ر رها ر رها
1405/02/20
در پاسخ به کامبیز سخی :

خوب ، روزگارت آفتابی حینِ تماشا ، لیک همان مه آلود ، به ، بغیر آن :)

البته به سلیقه من :)

مه به است و زیباست ، چون خیام !

هیچ نمی بینیم ، هیچ نمی دانیم !

مقصد که هیچ ، مسیر هم پیدا نیست !

به تر !

در بی خبری ، مرد چه هشیار و چه مست :)

نظر قبلی ات تمام نشده ، این مضاف شد :)

از همین است که دیر به دیر آیی ! خود دانی :)

درب گوشت بگویم کسی نشنود اینجا : سینما بر من اهم است ، که نقش خداست و سرنوشت ، ترجمان منفی و مثبت است و انجام ایشان !! پاسخ است !!

دوی اول ات بحث زیاااد دارند !

سه ی وسط را اصلا ندیده ام

و اما تورناتوره :)

افسانه ۱۹۰۰ :) عجب سرنوشتی بر روی آب ، چون تخته پاره همایون شجریان ! و انتهای هنر موسیقی اش ، و شگفتی قهرمان جهان از این تخته پاره بر آبها :)

امروز زیاد حرف زده ام ، خود خسته شدم ، تو نیز گزیده گویی بعکس من ، که نادانان زیاد گویند :))

ارادت های بسیار

سخی جان جان فوّار
درود

از ایوان های مشترک مان گفتید و پیشتر می خواندم که چه اندازه چراغ لژهای سینما در دلتان روشن مانده و حظّش به کام من هم رسید.
ناخود به یاد آنان افتادم که در دل، هزار رود به مصب می رسانند اما دانششان بر ظرف ها مهر به لب هاشان دوخته. 
خوش به حال ما که بر لب یک از این هزار رودان نشسته ایم و زمان را به زلال هایش لگام می زنیم.
و خوش به حال هر که در مماس هایش با چنین هندسه ای، ولو روزی یا ساعتی به خلوتی شانه به شانه شده باشد.
می دانم که در ذهن و جان چه ها بر او حک است زان پس..

اتفاقی نیست نزدیکی های ما بی اتفاق دیدنی. 
سال ها پیش از آنکه چشم به هم بدوزیم، با مردم روح از آمدن ها و رفتن های هم با خبر بوده ایم.
آنکه را یکبار نگاه به آن سو افتاد و برگشت دیگر هرگز با چشم نمی بیند و حالا هزار مردمان دارد در خود.
و درست گفتی که چه پیرم حالا :)
چشیدم که هر لحظه اش چه قرن ها بر من گذشت.
نصیبم بود مثل شما که جایی خواندم از آن سفرهای سر به مهرتان..

می دانی! هر چه بیشتر از تو می خوانم بیشتر او را می بینم که شیفته، مبهوت و مات وارد تالاری شده با هزار تندیس کهن از آوار زمان و هزار آدمیان معاصر، ممزوج.
اما پیش از آنکه خارج شود نشان و سوالش از دانه ی افتاده از دهان موری است که در حیات تالار زیر خرمالوهای رقاص آبان، خمیده بر خرام کوچه و سیمان دیوارهایش در نادیدنی ترین لحظات هستی، می بیند!
انگار خود تاریخ به تالار آمده اما بی تحریف نوشتن از آن بیرون می زند، من این تیزبینی ها را در شماره ی انگشتی مگر رندان سر به مِهر  و مهر و گواهان زنده ی هزار توی دنیامان ندیده ام.

و از اشک مردان نوشتی.. 
او را عروسی دیده ام که با ردای ستاره نشان از مقبره چشم هامان بیرون می آید، بادبان های چاک چاکمان را وصله می کند، ستاره ای از دامنش در عرشه هامان می نشاند که از گرگ و میش و موج بگذریم و همیشه بی وداع ناپیدا می شود.
هر وقت کسی گفت هرگز نگریسته ام با اندوه پرسیدم طوفانزده! عروست کجاست؟
از آن دست ها که سال هایم را با خودشان بردند، همگی چنان چشمانی داشتند که هزار سال است عروس چشمانم نفس به نفس سراغشان را از من می گیرد و رهایم نمی کند، نکند در این دریاها تصمیم به فرو رفتنی خودخواسته گیرم..

حالا که می دانم از دلدادگان هفتمینی، یک هوس دیگر به هوس هایم افزوده ای، اگر نوشته باشد، شاید روزی و ساعتی با هم نشستیم به تماشای یکی از انتخاب هایت.
در یکی از آن کنج ها که روزی کتاب می شوند تا بی مرور نمانیم. 
چه خوب تر که خردمهر گلمان هم پیشمان. هر چه باشد بهانه را بهتر از انتخاب این موضوع در اینجا نمی توانست به دستمان بسپرد :)
دیگر یادم نمی آید در کجای آن گونی قدیمی برنج ِ گوشه ی اتاقم آرمیده، نامه ام به او را که برایش می نوشتم "و زادگان دست ِ چرخ، ز شهوت و هوس پرند، اگر نباشد حادثه، چو مردگان بی رحند..".
حالا همان جهانم. از نادیدگانش مملو، از خاطره ها سنگین، از نیمکت ها آوار، از برزن ها گم شده، در پی صبایی که با خودش فرش دیدار می آورد.

همچون خودت آرشیوی از سینما گرد آورده ام به خون جگر. از آنها که یک عمر دایه ی گاهوار جنبانشان بوده.
"چاتانوتکا" که دیگر نیست بگویم قرار هر سه مان از آنجا. به مه و قلم سپردمش ببینیم این سرآغاز هزار و یک شب ما در کجا و کی زمان فرامان می رسد.

و اما ..
نوشتی گلچین جهانبانی را چه دوست می داشته ای. که دلت برایش می زند. خردمهر عزیز هم مژده ای برایت نگاشته در اینمورد.
گلچین "جهان" است آن که نگه"بانی" با اوست.. نمی دانستم به هزار طعم می چشی دنیا را.
به خودم اجازه می دهم برایت بنویسم؛ حالا که از اهالی آن جهانی، اگر هنوز فرصت دیدارت نبوده، به دو کتاب دیگر هم نظری کن تیزترین دوربین ها :)
"هفتاد سال عاشقانه" از نگارگر مدارا و "پنجاه خاطره از پنجاه سال". یقین دارم که رهاشان نخواهی کرد.
این ها که گفتم از عطر و اتمسفر و ذرات همان جهانند. در بالغ ترین ارواحی که می توانستند با قلم به دنیامان بیایند.
چرخ و فلک های فرهادند در بوی عیدی. گاهواره ی جنبان نادر نادرپورند و بی زمان هایی که اگر بیایند رفتنی نیستند و بردنی نمی شوند. 

"گفت پیوند ز احباب ببُر تا نروم
بهر او از همه پیوند بریدیم و برفت
همه گفتند ز خود بگذر و وصلش دریاب
ما گذشتیم، بوصلش نرسیدیم و برفت.." - وصال شیرازی

ص442 - گلچین جهانبانی، بهمن 1343، بسرمایه ی کتابخانه ابن سینا، چاپ پیک ایران


در امتداد ساحل ها باشید سخی عزیز
و خردمهر گلمان 
ارادتمند

 

خردمهر خردمهر
1405/02/20
در پاسخ به ر رها :

سخی جان جان فوّار
درود

از ایوان های مشترک مان گفتید و پیشتر می خواندم که چه اندازه چراغ لژهای سینما در دلتان روشن مانده و حظّش به کام من هم رسید.
ناخود به یاد آنان افتادم که در دل، هزار رود به مصب می رسانند اما دانششان بر ظرف ها مهر به لب هاشان دوخته. 
خوش به حال ما که بر لب یک از این هزار رودان نشسته ایم و زمان را به زلال هایش لگام می زنیم.
و خوش به حال هر که در مماس هایش با چنین هندسه ای، ولو روزی یا ساعتی به خلوتی شانه به شانه شده باشد.
می دانم که در ذهن و جان چه ها بر او حک است زان پس..

اتفاقی نیست نزدیکی های ما بی اتفاق دیدنی. 
سال ها پیش از آنکه چشم به هم بدوزیم، با مردم روح از آمدن ها و رفتن های هم با خبر بوده ایم.
آنکه را یکبار نگاه به آن سو افتاد و برگشت دیگر هرگز با چشم نمی بیند و حالا هزار مردمان دارد در خود.
و درست گفتی که چه پیرم حالا :)
چشیدم که هر لحظه اش چه قرن ها بر من گذشت.
نصیبم بود مثل شما که جایی خواندم از آن سفرهای سر به مهرتان..

می دانی! هر چه بیشتر از تو می خوانم بیشتر او را می بینم که شیفته، مبهوت و مات وارد تالاری شده با هزار تندیس کهن از آوار زمان و هزار آدمیان معاصر، ممزوج.
اما پیش از آنکه خارج شود نشان و سوالش از دانه ی افتاده از دهان موری است که در حیات تالار زیر خرمالوهای رقاص آبان، خمیده بر خرام کوچه و سیمان دیوارهایش در نادیدنی ترین لحظات هستی، می بیند!
انگار خود تاریخ به تالار آمده اما بی تحریف نوشتن از آن بیرون می زند، من این تیزبینی ها را در شماره ی انگشتی مگر رندان سر به مِهر  و مهر و گواهان زنده ی هزار توی دنیامان ندیده ام.

و از اشک مردان نوشتی.. 
او را عروسی دیده ام که با ردای ستاره نشان از مقبره چشم هامان بیرون می آید، بادبان های چاک چاکمان را وصله می کند، ستاره ای از دامنش در عرشه هامان می نشاند که از گرگ و میش و موج بگذریم و همیشه بی وداع ناپیدا می شود.
هر وقت کسی گفت هرگز نگریسته ام با اندوه پرسیدم طوفانزده! عروست کجاست؟
از آن دست ها که سال هایم را با خودشان بردند، همگی چنان چشمانی داشتند که هزار سال است عروس چشمانم نفس به نفس سراغشان را از من می گیرد و رهایم نمی کند، نکند در این دریاها تصمیم به فرو رفتنی خودخواسته گیرم..

حالا که می دانم از دلدادگان هفتمینی، یک هوس دیگر به هوس هایم افزوده ای، اگر نوشته باشد، شاید روزی و ساعتی با هم نشستیم به تماشای یکی از انتخاب هایت.
در یکی از آن کنج ها که روزی کتاب می شوند تا بی مرور نمانیم. 
چه خوب تر که خردمهر گلمان هم پیشمان. هر چه باشد بهانه را بهتر از انتخاب این موضوع در اینجا نمی توانست به دستمان بسپرد :)
دیگر یادم نمی آید در کجای آن گونی قدیمی برنج ِ گوشه ی اتاقم آرمیده، نامه ام به او را که برایش می نوشتم "و زادگان دست ِ چرخ، ز شهوت و هوس پرند، اگر نباشد حادثه، چو مردگان بی رحند..".
حالا همان جهانم. از نادیدگانش مملو، از خاطره ها سنگین، از نیمکت ها آوار، از برزن ها گم شده، در پی صبایی که با خودش فرش دیدار می آورد.

همچون خودت آرشیوی از سینما گرد آورده ام به خون جگر. از آنها که یک عمر دایه ی گاهوار جنبانشان بوده.
"چاتانوتکا" که دیگر نیست بگویم قرار هر سه مان از آنجا. به مه و قلم سپردمش ببینیم این سرآغاز هزار و یک شب ما در کجا و کی زمان فرامان می رسد.

و اما ..
نوشتی گلچین جهانبانی را چه دوست می داشته ای. که دلت برایش می زند. خردمهر عزیز هم مژده ای برایت نگاشته در اینمورد.
گلچین "جهان" است آن که نگه"بانی" با اوست.. نمی دانستم به هزار طعم می چشی دنیا را.
به خودم اجازه می دهم برایت بنویسم؛ حالا که از اهالی آن جهانی، اگر هنوز فرصت دیدارت نبوده، به دو کتاب دیگر هم نظری کن تیزترین دوربین ها :)
"هفتاد سال عاشقانه" از نگارگر مدارا و "پنجاه خاطره از پنجاه سال". یقین دارم که رهاشان نخواهی کرد.
این ها که گفتم از عطر و اتمسفر و ذرات همان جهانند. در بالغ ترین ارواحی که می توانستند با قلم به دنیامان بیایند.
چرخ و فلک های فرهادند در بوی عیدی. گاهواره ی جنبان نادر نادرپورند و بی زمان هایی که اگر بیایند رفتنی نیستند و بردنی نمی شوند. 

"گفت پیوند ز احباب ببُر تا نروم
بهر او از همه پیوند بریدیم و برفت
همه گفتند ز خود بگذر و وصلش دریاب
ما گذشتیم، بوصلش نرسیدیم و برفت.." - وصال شیرازی

ص442 - گلچین جهانبانی، بهمن 1343، بسرمایه ی کتابخانه ابن سینا، چاپ پیک ایران


در امتداد ساحل ها باشید سخی عزیز
و خردمهر گلمان 
ارادتمند

 

چقدر جای تشکر دارد معرفی دقیقتر شما توسط جناب سخی بزرگ...

رهای گرامی. امید به دیدارت نازنین مرد...

من به اندازه ی شما فیلم نخواهم دید اما بواسطه ی این شغل، حرفها دارم و داستانها دارم برایتان در مورد فیلمهای دیگران و خود.

میل به درک شدن در هم سلیقه ها و هم سرگذشت ها شانس بیشتری دارد. آنهم با افراد خوشرو و دانایی چون شمایان...که توان تحمل دیرجوش و بدخلقی چون من را از روزگار آموخته اید. دلتنگ دوستان دوردست و نزدیک دل...

"آنچه در غیبتت ای دوست بمن میگذرد...نتوانم که حکایت کنم الا بحضور"

به امید دیدار و کیف کردن و آموختن از شما، در کنجی همدل... 

 

 

در پاسخ به ر رها :

سخی جان جان فوّار
درود

از ایوان های مشترک مان گفتید و پیشتر می خواندم که چه اندازه چراغ لژهای سینما در دلتان روشن مانده و حظّش به کام من هم رسید.
ناخود به یاد آنان افتادم که در دل، هزار رود به مصب می رسانند اما دانششان بر ظرف ها مهر به لب هاشان دوخته. 
خوش به حال ما که بر لب یک از این هزار رودان نشسته ایم و زمان را به زلال هایش لگام می زنیم.
و خوش به حال هر که در مماس هایش با چنین هندسه ای، ولو روزی یا ساعتی به خلوتی شانه به شانه شده باشد.
می دانم که در ذهن و جان چه ها بر او حک است زان پس..

اتفاقی نیست نزدیکی های ما بی اتفاق دیدنی. 
سال ها پیش از آنکه چشم به هم بدوزیم، با مردم روح از آمدن ها و رفتن های هم با خبر بوده ایم.
آنکه را یکبار نگاه به آن سو افتاد و برگشت دیگر هرگز با چشم نمی بیند و حالا هزار مردمان دارد در خود.
و درست گفتی که چه پیرم حالا :)
چشیدم که هر لحظه اش چه قرن ها بر من گذشت.
نصیبم بود مثل شما که جایی خواندم از آن سفرهای سر به مهرتان..

می دانی! هر چه بیشتر از تو می خوانم بیشتر او را می بینم که شیفته، مبهوت و مات وارد تالاری شده با هزار تندیس کهن از آوار زمان و هزار آدمیان معاصر، ممزوج.
اما پیش از آنکه خارج شود نشان و سوالش از دانه ی افتاده از دهان موری است که در حیات تالار زیر خرمالوهای رقاص آبان، خمیده بر خرام کوچه و سیمان دیوارهایش در نادیدنی ترین لحظات هستی، می بیند!
انگار خود تاریخ به تالار آمده اما بی تحریف نوشتن از آن بیرون می زند، من این تیزبینی ها را در شماره ی انگشتی مگر رندان سر به مِهر  و مهر و گواهان زنده ی هزار توی دنیامان ندیده ام.

و از اشک مردان نوشتی.. 
او را عروسی دیده ام که با ردای ستاره نشان از مقبره چشم هامان بیرون می آید، بادبان های چاک چاکمان را وصله می کند، ستاره ای از دامنش در عرشه هامان می نشاند که از گرگ و میش و موج بگذریم و همیشه بی وداع ناپیدا می شود.
هر وقت کسی گفت هرگز نگریسته ام با اندوه پرسیدم طوفانزده! عروست کجاست؟
از آن دست ها که سال هایم را با خودشان بردند، همگی چنان چشمانی داشتند که هزار سال است عروس چشمانم نفس به نفس سراغشان را از من می گیرد و رهایم نمی کند، نکند در این دریاها تصمیم به فرو رفتنی خودخواسته گیرم..

حالا که می دانم از دلدادگان هفتمینی، یک هوس دیگر به هوس هایم افزوده ای، اگر نوشته باشد، شاید روزی و ساعتی با هم نشستیم به تماشای یکی از انتخاب هایت.
در یکی از آن کنج ها که روزی کتاب می شوند تا بی مرور نمانیم. 
چه خوب تر که خردمهر گلمان هم پیشمان. هر چه باشد بهانه را بهتر از انتخاب این موضوع در اینجا نمی توانست به دستمان بسپرد :)
دیگر یادم نمی آید در کجای آن گونی قدیمی برنج ِ گوشه ی اتاقم آرمیده، نامه ام به او را که برایش می نوشتم "و زادگان دست ِ چرخ، ز شهوت و هوس پرند، اگر نباشد حادثه، چو مردگان بی رحند..".
حالا همان جهانم. از نادیدگانش مملو، از خاطره ها سنگین، از نیمکت ها آوار، از برزن ها گم شده، در پی صبایی که با خودش فرش دیدار می آورد.

همچون خودت آرشیوی از سینما گرد آورده ام به خون جگر. از آنها که یک عمر دایه ی گاهوار جنبانشان بوده.
"چاتانوتکا" که دیگر نیست بگویم قرار هر سه مان از آنجا. به مه و قلم سپردمش ببینیم این سرآغاز هزار و یک شب ما در کجا و کی زمان فرامان می رسد.

و اما ..
نوشتی گلچین جهانبانی را چه دوست می داشته ای. که دلت برایش می زند. خردمهر عزیز هم مژده ای برایت نگاشته در اینمورد.
گلچین "جهان" است آن که نگه"بانی" با اوست.. نمی دانستم به هزار طعم می چشی دنیا را.
به خودم اجازه می دهم برایت بنویسم؛ حالا که از اهالی آن جهانی، اگر هنوز فرصت دیدارت نبوده، به دو کتاب دیگر هم نظری کن تیزترین دوربین ها :)
"هفتاد سال عاشقانه" از نگارگر مدارا و "پنجاه خاطره از پنجاه سال". یقین دارم که رهاشان نخواهی کرد.
این ها که گفتم از عطر و اتمسفر و ذرات همان جهانند. در بالغ ترین ارواحی که می توانستند با قلم به دنیامان بیایند.
چرخ و فلک های فرهادند در بوی عیدی. گاهواره ی جنبان نادر نادرپورند و بی زمان هایی که اگر بیایند رفتنی نیستند و بردنی نمی شوند. 

"گفت پیوند ز احباب ببُر تا نروم
بهر او از همه پیوند بریدیم و برفت
همه گفتند ز خود بگذر و وصلش دریاب
ما گذشتیم، بوصلش نرسیدیم و برفت.." - وصال شیرازی

ص442 - گلچین جهانبانی، بهمن 1343، بسرمایه ی کتابخانه ابن سینا، چاپ پیک ایران


در امتداد ساحل ها باشید سخی عزیز
و خردمهر گلمان 
ارادتمند

 

تا این جمله دوام آوردم :

میدانم که در ذهن و جان ، چه ها بر او حک است زان پس .... !

بارش شروع شد !

میروم به بوییدن نمناک بارش ها !

من نمیتوانم نظرات تو تمام کنم

از من ساخته نیست

به نیم که رسم ، دیگر مجال نیست

باقی بماند تا امشب

ای خدا ...

دلمان به اندازه کائنات ، کوچک و تنگ است

بروم اجالتا که دیگر حروف نمیبینم

آخرین
Atrafshan logo
عطرافشان
پشتیبانی سایت
عطرافشان
سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟