سلام به شما:)
خیلی خیلی ممنونم از لطف و محبت بیکران شما:)
امیدوارم شما هم پر حضور باشید همیشه.. من بسیار از شما، نوشته ها و ریویوها، و همچنین منش و بزرگواریتون آموخته ام.
خدا حفظتون کنه🌺
مستی که از سرت پرد، خواهی فهمید چه به روزت آمده!
.................
شادمان به زنجبیلی که زیر پایم ترقه میانداخت نگاه میکردم..
روسی د پالما، آن واحدِ سمت راستیِ دمفروبسته ی خموش، به آجرهای مخروبه خیره وَ جیا در آغوش یاس های مُرده، سیگارش را عمیقا پُک میزد..
پانصد سال و اندی گذشت و پانصد سال، در غمِ انتظار سوخت و حسرت بر دل، خیره خیره، آن زنِ مو نارنجی وَ گونههای سرخ رز را تماشا میکرد و رز، صدای زمزمهاش را میشنید؛ از هجر روزم قیر شد..دل چون کمان بد تیر شد...
دیگر به یعقوبِ مسکین و یوسفِ برنا نرسید وُ او از راه رسید...
صدای چرخهای شورلت کامارو اش هنوز در گوشم جیغ میکِشند..
..................
غیان انتانس در ابتدا، وِجههای متوهم دارد!
میتواند پریستنی باشد به دنبالِ equilibrium!
مغزهای افیون زده، غنی، چرب، اما منظم..رگه های مقطعِ سبز و پیوستهی فلفلی/ادویهای که با تندیِ ثابتی بر دایرهای از بخور و روایحِ دودی، در حال چرخش اند..
همان جا که لگدش را که به بساطِ چهارشنبه سوریِ لایک دیس پراند فهمیدم درّنده است! پُشت آن چرمِ مِشکی، خویِ حیوانیاش را دیدم! به فرارِ زنجبیل و آن زن و یاس ریشخند میزد! رز را به جوخهی آتش سپرد! خاکسترش حنجره ام را سوزاند! او، رز را دمبهدم خفه کرد! حال جرمش چه بود؟
او احساس میکرد..نگاه میکرد..میخندید..گریه میکرد..گاه شاد بود و گاه غمگین..رز، زندگی میکرد و جرمش این بود! جُرمی سزاوارِ مرگ!
شب بود و من خسته. خوابیدم وُ صبح که بیدار شدم، دیدم خانهخراب شده ام!
گویی مستی از سرم پریده باشد و تازه بفهمم چه به روزم آمده!
سیگارِ نیمسوخته ای مانده بود و یاسِ پلاسیده و رگههای جان داده رز! اما او بود و به حالِ همهی آنهایی که رفتند قهقهه میزد...
همیشهی همیشه هم نیاز به خونه نداریم!
اما تصور کنید؛ من یک آپارتمانِ سه واحده هستم.
"واحدِ سمت چپ"
خونه ی لایک دیس اونجاست! یه سوئیت نقلیِ حیاطدار...
یه زنِ مو قرمز ازت استقبال میکنه.. شربتِ بهارنارنج میده دستت چون میدونه خیلی وقته هوس کردی..شربت رو یه نفس سر میکشی..مست میشی از عطرِ خوش..پلکات سنگین میشن..چشمانت رو میبندی..یهو یه پسربچه ی شیطون زیر پات ترقه میاندازه! اون زنجبیله! از همونا که گونههاشون همیشه ی خدا گُل افتاده و هیچوقت یه جا بند نمیشن!:)
مثل برق از جا میپری؛ چهارشنبه سوری شروع شده!:) زنجبیل با دیدن قیافهی متعجب تو میزنه زیر خنده! سر برمیگردونی و دو تا دختر شاد و خوشحال رو میبینی که از روی آتیش میپرن.. یاس میگه زردیِ من از تو و رز زمزمه میکنه سرخیِ تو از من:) دنبال اون زنِ مو نارنجی میگردی و میبینی که تویِ آشپزخونه داره کیکِ کدوحلواییِ پفدار با وانیلِ اضافه میپزه..یاس میاد جلو و محجوبانه یه فشفشه ی پرتقالی رنگ به دستت میده.. یه پرتقال با رگه های نرم و نازکِ ترنج و برگِ هلو...
ادامه دارد...
......................
اما گاهی بعضی ها خودشون بوی خونه میدن! اصلا یه رنگ و بوی دیگه ای دارن..
وقتی اونارو برای اولین بار میبینید؛ انگار سالیانِ ساله میشناسیشون! مثلِ زن فال فروشی که من میشناسمش.. من هربار که اون رو میبینم، ناخوداگاه و بی مهابا بغلش میکنم...
لایک دیس عطرِ اون زنه!
مویِ نارنجی، چارقدِ گلدار، صورتِ سفید، نحیف، زیبا...
اون شاید بیشتر وقتا مجبور باشه بیرون از خونه باشه..حتی شاید خونه اش اونقدری که باید رنگ و لعاب نداشته باشه.. ولی خب خودش، بوی خونه میده..اون احتمالا اینو نمیدونه، اما واقعا بویِ خونه میده!
و خب، برای لایک دیس، همیشهی همیشه هم نیاز به خونه نداریم..
بلکه فقط یه زنِ مو نارنجیِ فال فروش کافیه!
؛)
سلام:) خوش برگشتین:)
به قول خانم سولماز چند وقتی بود وجودتون کیمیا شده بود..
بازمانده بودن هم عالَمی داره:)
اگر دوستانمون برگردن، در کنار همه اینها یه فکری هم برای کافهامون میکنیم..یه دستی به سر و روش میکشیم..قفسه ها پُر میشن از عطرِ دارچین و هل و لیمو..میز و صندلی هارو مثل روز اول میچینیم...انقدر شور و شوق پیدا میکنیم که اصلا خودمون شیرینی میپزیم و اون تیکه های بازیگوش آناناسو خودمون میچینیم روی اونها
آتیش روشن میکنیم و بوی دود میگیریم..با قاشق میزنیم روی قوطیهای رب گوجه و آواز میخونیم...
:)
کاش همه چی از این 'یه جوری' بودنه در بیاد...
Red Flag!
جریان از این قرار بود که از باتل مینیاتوریِ وومنیتی سه چهار پاف اطراف گردنم اسپری کردم و بینی سپردم به رایحه اش:)
اولین کلمه ای که جهت شرح کرکترِ این عطر به ذهنم رسید همین بود؛ بی منطق!
افراد بی منطق آستانه ی تحمل من را لبریز می کنند و من را فراری..هرچقدر هم که شکیل، زیبا، و یا ظاهرا خاص باشند برای من تفاوتی نمیکنند!
وومنیتی به لحاظ رایحه نسبتا خاص و شکیل است اما بیخود و بیجهت بدخلقی می کند و مغرور است!
از آن دسته افرادیست که باد به غبغب می اندازند و با ژستِ خاصی می گویند: منطقِ 'من' همین است!
این 'من' 'من' کردنش مرا دلزده می کند!
چندین سال پیش دوستی داشتم که همینطور بود..اگر اهل استایل رسمی با تناژ تیره بود، بی شک وومنیتی به زیبایی روی تناش میرقصید!
پوستِ گندمی، موهای مجعدِ مشکی، چشمان بادامی، ابروهای نازک، لاغر اندام، بداخلاق، الکی مغرور، بدرفتار با دوستان و اطرافیان، ایرادگیر از همه کس و همه چیز و ظاهرا درونگرا اما برونگرا وَ بیمنطق وَ بیمنطق وَ بیمنطق!
او باید در هر بحثی برنده میشد و اِلا کاری میکرد که خودتان کم بیاورید و بیخیال شوید!
شخصیت وومنیتی را دوست نداشته و ندارم!
من معتقدم چه زن وَ چه مرد باید جدی و منطقی باشد و لوس و جلف بازی از خودش در نیاورد؛
اما غرور و بدخلقی و بیمنطقی و اخم کردن های بیخودی فرق دارد و پرچم قرمزیست برای من تا هرچه سریعتر از موضع فرار کنم!
خلاصه این چیزها توی کَتِ من نمیرود! :)
عزیزان نقده، نقد!
اونم نسبت به یک عطر! و چقدر یه مایع خوشبو کننده ارزشمنده واسه ما!
و جالبه جدال میان ما سر اینه که؛ چرا به عطری که دلخواه خیلی هاست گفتی بی پتانسیل! کم مونده بیای فحش بدی! آقا نقد کرده مدیر هم تایید کرده اند!
در خورِ فضا نیست یعنی چی؟! ما جایِ مدیر تشخیص می دیم کدوم عبارت ها درخور فضا و قوانین سایت هستند یا خیر؟؟ مطمئن باشید اگر الفاظ به کار برده توسط ایشون مناسب سایت نبود، مدیرِ دانای عطرافشان تایید نمی کردند نظرشون رو! به همین راحتی!
آقای روحانی چون ایشون نقد تندی نسبت به چیزی که شما دوست داشتید داشتند و این مطابقِ میلِ شما نبوده میشه متنِ سطحی؟
دوستان دیگه؛ شما چطور؟ چون به عطر دلخواهِ شما نقد تند وارد شده ایشون نظرِ اشتباه و چه بسا نا مفید ارائه داده؟
جالبه برای همدیگه به صورت خیلی نامحسوس تکلیف مشخص می کنیم..( بهتره بیشتر نسبت به عطرهایی که دوست دارید نظر بزارید.. باشد که نظراتِ بدون توضیح و تفسیر علمی پایان پذیرد!!) اتفاقا به لحاظی ریویو ایشون علمی بوده. کیرکه فاقد کرکتر و روحه، حالا هرچقدر میخواد خوشبو باشه! جز بوی خوش داستانی برای ارائه نداره! این نقد، به عطرِ کیرکه کاملا وارده!
عشق، پوچی رو به فراوانی و ناامیدی رو به زندگی تبدیل می کنه، همون چیزی که خدا از ما می خواد..
درود به شما جناب روحانی
نام کاربری و همینطور عکس آواتار ایشون برگرفته شده از فیلمِ Through a Glass Darkly است..به کارگردانی برگمان.
همچون در یک آینه؛ به نظر با توجه به بن مایه و درون مایه فیلم، بسیار هوشمندانه انتخاب شده.. پوچی و نا امیدی و اهمیت عشق و محبت!
در نتیجه اگر بخواهیم با توجه به نامِ کاربری، ایشون رو قضاوت کنیم باید اتفاقا برعکس گفته شمارو مد نظر داشته باشیم؛ اینکه ایشون فردِ عمیق و متفکری هستند!
اما؛ در کُل، قضاوت کردنِ فردی از روی نامِ کاربریِ اون، ابدا صحیح نیست وَ حتی نباید اجازه بدیم این مورد روی ناخودآگاه ما اثر بزاره..
و اینکه ما ۲۸ نظر ذیل عطرِ کیرکه داریم وَ هر ۲۸ تا هم صحیحه.. در مورد تمامی عطر ها دوستان این مسئله صدق میکنه!
اینجا ۲۸ تا بینی وَ ۲۸ تا سیستم بویایی متفاوت در شرایط متفاوت (از خیلی جهات)، کیرکه رو تست کرده و بوییده.. مشکلی نیست؛) خاطرتون رو مکدر نفرمایید، چرا که بحثِ تفاوت سلیقه و مسائل دیگه در میانه...
(من متوجه شدم که کیرکه جز مورد علاقه های شماست و این نقد تند، سبب دلخوری شما شده)..
سلام، ممنون ام:)
چقدر قشنگ توصیف اش کردید و چقدر جالب بود برام، چون همین بعد از ظهری داشتم فکر می کردم که کلا این سه تا درسته کمی دیوونه اند اما روی پوست من به قدری لطیف و آروم عمل می کنند که آدم دلش می خواد چهار تا چایی بریزه، شیرینی تازه هم بیاره و تو این گرما نوش جان کنه وَ گپ بزنه باهاشون:)
ولی خب الان متوجه شدم که ای دل غافل! یکی دزدکی شیرینی هارو خورده، جعبه اشو گذاشته برای ما:/
آقا امیر اون چپقه کجاست؟ بیارید بریم دنبال دزد شیرینی:)
پُلیکس؛ دیوانه ی فانتزی!
بچه های En Aparté همشون با من دوست شدن و به عقیده ی شخصی ام که یک زن هستم پلیکس و اوتغِکویدان، برای خانم ها، در زمان و مکانی خاص، قابل پوشش تر اند.
بدانید و آگاه باشید که:
Prolixe's gonna be your partner in crime!
مثل جوکره..یه هارلی می خواد که دیوونه بشه و بپره توی مخزن اسید..اون هم قطعا پشت سرش می پره پایین..
Action/Adventure/Fantasy
....................
زمان با پلیکس به شیرینیِ تمام سپری شد!
بازیگوشی های تکه های آناناس و آب شدن ذره ذره پولکیِ زعفرانی.. کمی هم شیرین بیان برای من!
من برایش از درختانِ پرتقال و شکوفه های خُفته باغِ پدربزرگ گفتم؛ او خندید و بینی ام را قلقلک داد؛ من هم خندیدم!
من آن زمان طمع داشتم! ولعِ چیدنِ رز های خوش آب و رنگ؛ و ردِ سرخِ آن اشتیاق که همیشه بر انگشتانم بود!
تابستان بود و ناگهان آفتاب رفت و باران آمد و تا شروع به باریدن کرد، قطع شد! انگار آمده بود تا تنها بر لبان وحشیِ رز بوسه زند!
تا حدودی رزینی؛ به همراه تنباکو و ترشیدگیِ رگه رگه و ذاتا چسبنده! کشش دارد! و جالب اینجاست که هر چه عمیق تر بو کشیدم، شیرین تر شد..
وجهی خاکی و چوبی نرم که مرا نوازش کرد!
زمزمه وار خواند:
sing with me, sing for the year
sing for the laughter and sing for the tear
sing with me, if it's just for today
maybe tomorrow, the good Lord will take you away
;)
خانم سالمی من معتقدم ما انسان ها، تفسیر و برداشت و گاهی قضاوت هامون از انسان های اطراف، وابسته به خودِ ما است.. به نحوی ممکنه ما یک خصوصیت و خُلقی در درونمون داشته باشیم و اغلب شاید از وجود اون نا آگاه باشیم..(بد و خوب، تفاوتی نمی کنه) و همون خاصیت رو نسبت بدیم به فرد/افراد مقابل.. خلاصه ی کلامم اینه که؛ این شما و روح شما است که ناز و لطیف و زیباست و باعث میشه من رو ناز و لطیف ببینید:)) محبت دارید:)
آقا سعید، بنده همین هفته ی پیش با گاسپار نوئه قرارداد بستم که از این به بعد براش فیلم نامه بنویسم.. ها ها ها ها
این داستان: شکر های بی پایان؛)
سوا از شوخی، من در برابر ایشون مثل این جوجه رنگی های توی بازارم:)
پ ن: عزیزان من تلفظ واژه ی irrévérent رو تصحیح کردم.. ایغیویغان صحیحه، چرا که این حرف 'é' ئی خوانده میشه..
حالا اگه irreverent بود میشد ایغِوِغ:)
تا همین جا متوجه شدم؛)
تقویت زبان فرانسه خود را به ما بسپارید؛)