هالهای درخشان و درعینحال با لطافتی لمسناشدنی. این عطر شیک که سرشتی گلفام، مشکاندود و چوبی دارد، توسط جولین اسپریچر خلق شده است و بازی منحصربهفردی را با کدها، ترکیبات و تضادهای ظریف به نمایش میگذارد. عطر والایا یادآور آن لحظهای است که لباسی پنبهای، پوست را نوازش میکند. نتهای باطراوت و آغازین این عطر از ترنج، نارنگی ماندارین و هلوی سفید شیرین شکل گرفتهاند و در نتهای میانی به ترکیبی از گلهای سفید میرسند تا در نتهای پایه روی جلوههای هوسانگیز مشک و آمبروفیکس قرار بگیرند.
محصولات برند مارلی بدلیل لعاب نازک روی شیشه امکان دارد در حین حمل و نقل روی شیشه و زیر شیشه زدگی ایجاد شود و دور محل اسپری بدلیل سنگینی درب ادکلن دچار زدگی و یا کمی خیس باشد این موارد از ایرادات رایج این برند است
| نوع عطر | ادو پرفیوم |
| برند | پارفومز د مارلی |
| عطار | کوئنتین بیش |
| طبع | خنک |
| سال عرضه | 2023 |
| گروه بویایی | گلی میوه ای |
| کشور مبدأ | فرانسه |
| مناسب برای | بانوان |
| اسانس اولیه | ترنج ، نارنگی ماندارین، آلدهید ، هلو |
| اسانس میانی | خس خس ، گل برف ، شکوفه پرتقال ، پتالیا، ماهونیا |
| اسانس پایه | مشک ، وانیل ، آمبروکسان، چوب آکیگالا |
من اگر در اغلب زمینهها به 'قسمت' اعتقادی نداشته باشم، در وادی روایح باور پررنگی به آن دارم. مایلام تا ارتباط خاصی با عطر ها داشته باشم و به انتظار بنشینم تا دربی برایشان به سوی زندگیام گشاده شود. به همین جهت هیچگاه صرفا بر حسب نیاز یا یک علاقه کاذب سراغشان نرفته و نمیروم؛ که اگر اینطور بود میبایست بیش از صدها عطر میداشتم. :)
بسیاری از آنها هم آمده اند و مدتی مهمان من بوده اند و سپس مقصد جدیدی یافته و منزلگاه ام را ترک کرده اند. "آکریژیا" از بوفُرت را مثال میزنم؛ چرا که به خوبی به یاد دارم که دو سال پیش چه میزان دیوانهوار به او مِیل داشتم و چشم بسته آن را خریدم. تنها عطری که بدل به سپرم شده بود همان او بود. بعدتر ها خودش مرا پس زد؛ آشفته ام میکرد و دوست داشت ترکم کند. احتمالا حال، کنار همراهش شادمان است. :) خلاصه این جهان برایم فرای فیزیک و ماده است؛ دلم میخواهد با هر کدام چون اکسیری جادویی مواجه بشوم، حتی به غلط و وَهم! از کودکی اشتیاق بسیاری به متافیزیک نشان میدادم؛ که البته همیشه هم در قامت 'علاقه' باقی ماند. تنها به یاد دارم که به پدرم اصرار میورزیدم برایم کتابی تهیه کند تا بتوانم پا به دنیایی دیگر بگذارم. کتاب علوم غریبه را تهیه کردم؛ هیچگاه توانِ خوانش و فهم آن را نیافتم و او همچنان کنج اتاقم، دست نخورده، محفوظ است.
مدتی والایا اکسکلوسیف را میپوشیدم. بسیار برایم بازخورد به همراه میآورد و از او لذت میبردم؛ کما اینکه بسیار از رایحه بادام یا شکوفه بادام خوشم میآید. و آن والایایِ نرم و زیبا، با آن چهرهی بادامیِ شیرین و خمیرگون، و آن شکوفه یاسی رنگی که بر موهای خود داشت، و آن ملاحتِ پودریِ مخدر مانند اش دلم را حسابی برده بود.
قصد داشتم به زودی باتلی از آن تهیه کنم؛ هرچند اکثرا آن را در خانه استفاده میکردم! مقابل رگال لباسهای بهاره/تابستانه ام ایستادم و با خود فکر میکردم که او چه غریبانه مقابل آن رنگهای تیره خم خواهد شد.
گذشت و شب تولدم رسید. از عزیزی یک باکس کادو شده مزین به روبانی آبی رنگ دریافت کردم. با طمانینه کاغذ را باز کردم و تلالو نقره ای رنگِ روی جعبه چشمانم را برق انداخت؛ "والایا." والایایِ خالی :)) با لبخند گفت: همانی را گرفتم که دوستش داشتی.
چند ثانیه داشتم به دنبال عکسالعمل مناسب میگشتم. حتی والایا را تست هم نکرده بودم :). اما لبخندی گشاده به رویش زدم و شیشه زلالاش را به دست گرفتم. شانه بالا انداختم و باز خندیدم و با خود گفتم: چرا که نه. درب را باز کن خانم، ببینم چه داری برایم! :)
و ناگاه بوم...!
چشمانم گرد شده و ناخودآگاه گفتم خدای من! چقدر زیباست!
و آن حرکت اتفاقی من اسباب تعجّب و تحیّر همه شد. و من باز هم میخندیدم... :)
•
احتمالا شنیده و خوانده یا شخصا لمس کردهاید که کرید سیلور مَونتین واتر درست شبیه به دَمیست که میانه یک کوهِ به برف نشسته گرفته میشود. والایا نیز برای من نفسیست که پیش از سپیده دم، آن زمان که آسمان گرگ و میش وُ به رنگ سرمهایِ سیر است به داخل سینه فرستاده میشود. آن ساعت که جهان خلوت است وُ آرام گرفته، و اغلب در خوابی ناز به سر میبرند...
سپیده دم! تو گویی عطرِ بازدمِ مَلِکیست که بر فلوت خود میدمد هرباره!
سپیده دم بدمید و سپیده میساید،، که ویس روز رخ خویش را بیاراید.
همان شب، قبل از خواب، والایا را بر لباسم زدم. بر بلوز و دامنِ نخیِ تماما سفید. و بالافاصله به خواب رفتم. حوالی سحر، از میان دو پلک به پنجره نگاه کردم. آسمان سُرمهای بود و شاخه درختان عریض و کِش آمده بودند. میان خواب و بیداری، به خیال خود، گمان میکردم که پنجره شکافته شده و درختان به اتاقم هجوم آورده اند. نسیمی خنک پوستم را قلقلک میداد. جز آن پسزمینه آبیِ تیره چیز دیگری نمیدیدم. حتی چندین بار چشمانم را محکم بر هم فشردم اما باز هم، تنها، خودم بودم؛ وَ منی که فرو رفته ام میان آن جهان خالیِ رنگی...
والایا
تمیز، زلال، تهمزه شیرین، میوهای، خنک، رها، آباد، آزاد، امین، مهربان، فروتن، مُسَکِن، مسکوت، صبور، منظم، مودّب، موجّه، با اندامی سپید چون برف وَ دو مردمکِ سیاه که بر آن بسیار از رنگ آبی پاشیده اند...!
شبیه به لغزش ماهی های کوچک، لا به لای انگشتان پا
شبیه به نفس کشیدنِ خورشید، میانه دریا
شبیه به صدایِ صور در پرده گوش،
شبیه به رقص سماع در عالَم ملکوت...
"وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان،، به چه ماند این دو فانی به جلالتِ معانی/ بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد،، به نشان رسی تو آن دم، که تو بینشان بمانی."
زیبا.. زیبا.. زیبا