نظرات | sadra
ترتیب نمایش
Gosha Rubchinskiy Гоша Рубчинский
لینک به نظر 24 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به محمد خلیلی
محمد درود
کم د غارسون طبیعتی رو به رسمیت می‌شناسه که مرده باشه و تغییر ماهیت داده باشه؛ درست گفتی، بوی خاک مردگان.

طبیعتی که برای زندگی ساخته نشده، بلکه اوج زیباییش تجزیه اجساد زیر خاکه!!!

در باب Serpentine، متأسفانه قسمت نشده تستش کنم. برای تستش خلوص قلب لازمه؛ ما که نداریم!
14 تشکر شده توسط : علی موسوی حمیدرضا شیری
بوی گل؟
بوی طبیعت؟؟
بوی بهار؟!!!!
بوی شکوفه (راستش رو بخوایین نوعش برام مهم نیست)؟

نگو دیگر نگو
اخه چرااا!!
چرااا ؟!
مگر نمیدانی در محفل کم د غارسون این کلمات حرامند ! حراممم !؟
کم د غارسون ما با طبیعت میانه خوبی ندارد
چرایش را میگویم
تقریبا 28 سال پیش این برند با odeur 53 حکم مرگ طبیعت را امضا کرد
درست زمانی که ری کاواکوبو
به درستی گفت سیمان از شکوفه به حقیقت نزدیک تر است

صدرا در باب وایب عطر بگو :

تصور کن جوانی هستی ۲۰ ساله در شورویِ دهه ۹۰.
میانِ بلوک‌های بتنی، سرد و خاکستری، زندگی‌ات را سپری می‌کنی. شهر چنان سرد و بی‌روح است که گویا در «شهرِ مردگان» قدم می‌زنی. هرچه می‌بینی سفت، خاکستری و سرد است. چنان بی‌روح که از توئه خوش‌گذران، یک «نیهیلیستِ منفعل» ساخته است.

غذا هم که خشک و بدمزه... چنان خشک و خاکستری که به زور از گلویت پایین می‌رود و آن را قورت می‌دهی. چند تا کنسروِ تن هم از آن طرفِ آشپزخانه با آن بدنه فلزی‌شان به تو خیره شده‌اند... چه رمانتیک!!

اما خوشحال باش؛ چراکه دوستانِ «مرامِ اشتراکی‌مان» هستند.
آه... چه نامِ زیبایی: مرام! آن هم اشتراکی! (:
اما از این دوستانِ با مرام چه چیزی دارا شدی؟! هیچ. فقط یک تکه اسکیت‌بوردِ کهنه که آن هم دوستت به امانت به تو داده است.

بهتره سیاست رو ول کنی جوونی!
برو با اسکیت روی آسفالت. تند تند پا بزن. با چنان سرعتی برو که چرخ‌های اسکیت اصطکاک و گرما آسفالت رو حس کنن و ذوب بشن. بویِ پلاستیکِ سوخته و آسفالتِ داغ رو حس می‌کنی؟ این بویِ زندگیِ توست.

فقط مواظب باش... لای این خیابانِ تماماً آسفالت، تک‌ به‌تک «بابونه‌هایی» شکوفته‌اند. گل‌هایی نحیف که از میانِ آن سختی و سفتیِ آسفالت، سر بلند کرده‌اند تا به تو یادآوری کنند که حتی در دلِ این نیهیلیسمِ خاکستری، هنوز چیزی برای بوییدن هست.

«گوشا روبچینسکی» بویِ همین است: بویِ تقابلِ بابونه‌های معصوم با آسفالتِ بی‌رحم.

فیلم متناسب با عطر : 1997 Gummo

عجب فیلمی معرفی کردم خودمم خوشم اومد
نیهیلیسم ناب
پوچچچ
25 تشکر شده توسط : therezvani Bizi
L’Eau Serge Lutens
لینک به نظر 15 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به محمد خلیلی
خوشحالم که پسندیدی.

سه گزینه نام می‌برم

اولی اینترو فصل اول سریال the leftovers هست
به راستی بهترین سریال تاریخه

دومی که معرف حضورت هست سمفونی مرگ موتزارت
به راستی می‌کشد و زنده می‌کند
برای خود عیسایی می‌شوی

و در آخر لانا دل ری عزیز ما


The Leftovers (Season 1 Intro / The Departure) - Max Richter

Requiem in D Minor (Lacrimosa) - W.A. Mozart

Art Deco - Lana Del Rey
9 تشکر شده توسط : therezvani حکایت دوست
L’Eau Serge Lutens
لینک به نظر 15 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به محمد خلیلی
محمد درود
چالش جذابیه برام شخصاً
باید ۵ اقیانوس رو در ۵ شیشه خلاصه کنم؟! شاید هم برعکس.

اول در باب قطعه ۴ یعنی Adagio in G Minor اثر Tomaso Albinoni بگم که من به این قطعه ارادت خاصی دارم
و تنها عطری که لایقش دونستم L'Orpheline از Serge Lutens هست. لورفلین برای من بوی خاکستر سرد و انزوا میده؛ اما نه انزوا از سر بدبختی، اشتباه نکن!

بلکه انزوا از سر فهم زیاد و تفکر در باب جهان؛ اینکه بالاخره بفهمی تو این خراب‌شده، شر ارجحیت داره بر خیر

نه انزوایی از این جنس که چکت برگشت خورده!!!

باقیِ قطعات:

- Terroni (Orto Parisi) برای قطعه Starless از King Crimson
- Passage d'Enfer (L'Artisan Parfumeur) برای قطعه Fallen Angel از King Crimson
- L'Eau Froide (Serge Lutens) برای قطعه A Sense of Symmetry
- Ganymede (Marc-Antoine Barrois) برای قطعه Synaesthesia
10 تشکر شده توسط : حکایت دوست حسین رفیعی
noooooooooooo
4 تشکر شده توسط : حکایت دوست Abed
Secretions Magnifiques
لینک به نظر 6 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به آقای سیوت
سپاس. حقیقتاً واقعیتِ عریان، بسیار کشنده و گزنده است؛ درمانی جز تخیل نیست. برقرار باشید و Rock on 🤘
11 تشکر شده توسط : حکایت دوست هاشم پور
Secretions Magnifiques
لینک به نظر 6 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به nazanin
نازنین، درود.
پاشیدنِ تارکوفسکی روی این حجم از خون و فلز، کنتراستِ عجیبی بود.

جالب است که جکِ فون‌تریه و دومینیکویِ تارکوفسکی هر دو در یک جنون دست و پا می‌زنند؛ یکی با شمعی در دست و دیگری با کاردی در مشت. هر دو به دنبال یک کمالِ ناممکن.

ممنون بابت دیالوگ؛ تلاقیِ شهود و قساوت ترکیبِ غریبی ساخت.
11 تشکر شده توسط : حکایت دوست هاشم پور
Secretions Magnifiques
لینک به نظر 5 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به محمد خلیلی
سلام برشما

من شخصا فون تریه رو برترین کارگردان تاریخ میدونم در ژانر هنری آوانگارد و باید بگم عاشقشم
و خانه ای که جک ساخت بهترین فیلمی هست که ازمیان هزاران فیلم دیدم

در باب نکرومانتیک بله درست فرمودید کارگردانش یورگ بوتگرایت هستش
فقط این رو هم بگم که بعد تماشای این اثر واژه عشق برای شما مفهوم متفاوتی پیدا خواهد کرد

موفق باشید .




10 تشکر شده توسط : هاشم پور علی موسوی
هشدار !!!!!!!!

آشنایان با گاسپار نوئه، لارنس فون‌تریه و پازولینی این متن را بخوانند.
بقیه؟ بقیه بروند زیرِ پتو و در دنیایِ صورتیِ ویترین‌هایشان پناه بگیرند.

گویند روحیه این حیوان ناطقِ گوگوللییییی مقولییییی خیلی حساس است!
بله، آن‌قدر حساس که طاقتِ لمسِ حقیقتِ لزجِ زیرِ پوستش را ندارد.

همه‌چیز از یک میلِ بدوی شروع می‌شود؛ از غریزه‌ای که لای لایه‌های متعفنِ تمدن کادوپیچ شده و در نهایت، همه‌چیز به همین‌جا ختم می‌گردد: به یک توده‌ی گوشتیِ تپنده و بی‌مقدار که نامش را «انسان» گذاشته‌ایم.

سر تیتر:

اسموتیِ مغز و خون

سردیِ لوله‌ی تفنگ، چسبیده بر مرکزِ پیشانی‌ات؛ درست همان‌جایی که به خیالِ خودت جایگاهِ «خرد» بود.
گلوله‌ها تشنه‌ی دیدارِ معشوقِ درونِ این جمجمه‌اند.
آن تکه چربیِ خون‌آلود که «مغز» می‌نامی‌اش... همان که تمامِ «منِ» تو بود، حالا بی‌صبرانه منتظرِ یک معاشقه‌ی فلزی‌ست.

کمی فشار بر ماشه.
به نرمیِ یک پلک‌زدنِ ابدی.
نلرز! چرا عرق کرده‌ای؟!!!!!
مگر همین حقیقتِ عریان را نمی‌خواستی؟
ارزشش را دارد که برای یک‌بار هم که شده، محتویاتِ بودنت را روی زمین تماشا کنی.
بگذار گلوله و مغز، این دو مرغِ عشقِ ناهمگون، در هم حل شوند.

[ شلیک شد ! ]

حالا خوشحال باش؛ لیلی و مجنونِ داستانمان در اوجِ انفجار به وصال رسیدند.
حالا... زمین را بنگر!

تکه‌های همگونِ مغز، چسبیده بر اندامِ سردِ گلوله، روی آسفالت والس می‌رقصند.
یک رقصِ دونفره در اقیانوسی از ترشحات.
کمی عرق کرده‌اند؛ اما نه از جنسِ آب و نمک...
بلکه خون؛ فورانِ غلیظِ **هموگلوبین** که با شکوهی وحشیانه روی سنگ‌فرش شتک شده است.

دوستداران سینما!
عطرِ «سکرشن مگنفیک» را روی گلویتان اسپری کنید تا بویِ فلز، خون، شیر و منی فضا را مسموم کند؛
سپس فیلم «نکرومانتیک» را تماشا کنید.
آن‌جاست که درک خواهید کرد چرا شوپنهاور و دیوید بناتار با آن نگاه‌های یخ‌زده، خواهانِ پایانِ قطعیِ چرخه تولیدمثلِ گونه انسان بودند.

در پایان پیشنهادی برایتان دارم؛
ای مرغ‌عشقانِ زیبا،
فیلم «نکرومانتیک» را برای شبِ «دیت» بهتان پیشنهاد می‌کنم؛ تا در کنارِ هم، بویِ واقعیِ عشق را استشمام کنید.
25 تشکر شده توسط : هاشم پور علیرضا عباسی
آن لحظه را به یاد داری؟
همان لحظه زوال معصومیت دوران کودکی‌مان. همان لحظه گس، خون‌آلود و اضطراب‌آور افتادن دندان‌ها.
یادت هست آن جای خالی چقدر وسوسه‌انگیز بود؟ آن لذت غریب زبان زدن به حفره‌ای که تا دیروز سفت بود و حالا فقط یک «خلاء گرم» است.

راستش، طعم فلزی خون برای من شدیدا جذاب بود؛ یک‌جور اعتیاد نوظهور. انگار در آن شوری آهن، اولین نشانه‌های بزرگسالی را می‌دیدم. یک‌جور اعلام استقلال بیولوژیک.

و حالا، Dent de Lait دقیقا روی همین لبه تیز خاطره ایستاده است.
لوتنس اینجا اصلا دنبال دلبری نیست؛ عطر با یک سیلی سرد از آلدئیدها شروع می‌شود. بوی استریل اتاق جراحی و بوی فلز صیقل‌خورده‌ای که انگار قرار است بخش اضافه بدنت را ببرد. یک‌جور وسواس تمیزی که می‌خواهد بوی زندگی ارگانیک را در لفافه‌ای از کروم و نقره خفه کند.

اما عجیب‌ترین جایش آنجاست که میان این همه انجماد متالیک، رگه‌هایی از شیر سرک می‌کشند. ولی اشتباه نکن، این شیر بوی آغوش مادر را نمی‌دهد؛ این بوی همان جای خالی دندان است که حالا با یک شیرینی پودری و گس، سعی دارد جای زخم را پانسمان کند.

دنت د لایت برای من روایت یک «سقوط نقره‌ای» است. بوی کسی که فهمیده برای قد کشیدن، باید اول طعم خون خودش را بچشد. عطری برای ما که هنوز هم گاهی مخفیانه، زبانمان را به حفره‌های خالی زندگی‌مان می‌کشیم و از آن طعم فلزی، لذتی گناه‌آلود می‌بریم.
20 تشکر شده توسط : therezvani محمد خلیلی

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan